پینکی، یک زن سیاهپوست با پوست روشن، پس از فارغالتحصیلی از یک مدرسه پرستاری در شمال، به خانه مادربزرگش در جنوب بازمیگردد. پینکی به مادربزرگش میگوید که در طول تحصیل در شمال، به عنوان یک زن سفیدپوست زندگی کرده است. علاوه بر این، او عاشق یک پزشک جوان سفیدپوست شده است که هیچ اطلاعی از میراث سیاهپوست او ندارد.