نابغهٔ جوانی روسی نجیب زاده بارون فیدور یریمین داوطلب به خدمت با گروهی از دراگون می شود تا دختری که عشقش را رد کرده بود را تحت تاثیر قرار دهد. در آستانهٔ شورش سال هزار و سد و ش sixty سه در لهستان او به سپاه می پیوندد تا شورش را سرکوب کند. او باور دارد اکنون کافی است لهستانی ها را شکست دهد افسر و قهرمان شود و جملگی مدال بگیرد و سپس بازگردد و این همه را به پای محبوبش بریزد. با این حال جنگ کوچک لهستانی همانطور که او تصور می کرد، به طور کامل تفاوت دارد. در طول زمان می آموزد که در سمت اشتباهی است. اما راه گریز نیست ـ باید بکُشد یا کشته میشود. افزون بر این، به یک دختر لهستانی زیبا علاقهمند میشود.