جک، استیو و بز از فراری های شرق لندن هستند. آنها زمان خود را به معاملات بد خرید و فروش می گذرانند تا اینکه با پسری به نام ویلا درگیر می شوند و دریافت پول هنگفتی که انتظارش را داشتند باعث می شود بفهمند وارد چه زمانی شده اند. در پشت کامیونی که از آن مواد قاچاق کرده اند، مهاجران غیرقانونی پیدا می شوند. بیشترشان فرار می کنند اما دو کودک می مانند؛ پسر و دختری، و تصمیم می گیرند چه کار کنند... آیا به آنها رسیدگی می کنند و به آنها غذا می دهند، آنها را می پوشانند، دوستشان دارند و غیره یا آنها را بر روی خیابان های شرق لندن رها می کنند؟