اینکوبوس داستان یک گروه کوچک از کارمندان است که در آخرین شیفت یک ایستگاه پلیس که به زودی تخریب میشود، کار میکنند. شب به طرز وحشتناکی تغییر میکند وقتی که شیطان، اینکوبوس، با آرامش وارد ایستگاه میشود و سر بریده یک دختر کشته شده را در دست دارد. اینکوبوس با اعضای گروه بازی میکند، خود را محدود میکند و شروع به اعتراف به جرایم خود میکند، برخی از آنها به قرون وسطی برمیگردند. چرا؟ اینکوبوس حسابی با کارآگاهی که تقریباً او را به زندان انداخته، دارد. به ناامیدی آنها، پلیسها به سرعت به مهرههای بازی اینکوبوس در دستاورد وحشیانهاش از قتل و هرج و مرج تبدیل میشوند. آنها در نهایت متوجه میشوند که این دنیای اوست و آنها فقط در آن میمیرند.