در یک روستای دورافتاده کریاشن، پیرمردی به نام میکولا زندگی میکند. او همسری جوان و باردار دارد و والدینی که به شدت به همروستاییانش احترام میگذارند. اما یک روز مردی به روستا میآید و ادعا میکند که پسر میکولا است و دنیای ایدهآل شروع به فروپاشی میکند و واقعیت وحشتناک را آشکار میسازد.