لولا، زنی که به خاطر از دست دادن همه در زندگیاش به تنهایی دچار شده، در هر روز کریسمس صبح را با پسر مانکنش، لئو، زنده میکند. در دام یک چرخه نوستالژی و اندوه گرفتار شده، لولا به توهم یک لحظه خانوادگی کامل چنگ میزند، حتی در حالی که واقعیت بیشتر و بیشتر از او دور میشود.